|
|
بر بسیط تنهایی پوزخندی کهنه سر ریز... ابدیتی از شب از زهدان تا زمین پشت قاب پنجره است عشق صورت به شیشه پس می زنم اش پشت می کنم لب خند می زند نیست! آفرینش در آینه شکسته-حلقه ای و من... در می زند کسی! رد لبان عشق بر شیشه... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 8:25 PM به دست فاطمه همتی |
|
|
سرشارم از زن زنی آمیخته به تردید اگر عروسکی بودم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 5:45 PM به دست فاطمه همتی |
|
|
درون ِ سینه ی من آتش شراره می کشد بر گیسوان ِ باد تصویر ِ او بر آب
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 فروردین1387ساعت 5:9 PM به دست فاطمه همتی |
|
|
کلاغها
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 7:59 PM به دست فاطمه همتی |
|
|
سال ۸۶ برای اکثر دوستانم سال سختی بود. امیدوارم ۸۷، سال بهتر و سهل تری باشه! آرزوی سلامتی ، خوشی و موفقیت برای همه ی عزیزان دارم... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 6:33 AM به دست فاطمه همتی |
|
|
"آقا، خانم من یک کودکم، من یک فانوس تاشو هستم. در من شمعی روشن کنید. صدای من کوچک است.
"روزگار غریبی است نازنین..." روزگار غریبی است. رخت غالب تن آدمی زاده پوست گرگ شده است. می گویمت آدمی زاده و نه آدمیزاد! که گذشت آن روزگار جو ز جو روید، گندم ز گندم. که این روزها به مدد علم ژنتیک خواهی دید فرزندان "دالی" سپید دندان هایی خواهند شد که دندان نشان می دهند و چنگال! اگر طالبی برایت از قبل از قصه بگویم. بیا یکبار هم که شده تو حدیث نفس مرا بشنو قصه باشد برای بعد. حالا حکایت حال است. حکایت آن بمبی که ما خواب بودیم و افتاد و عجبا از آن طفل که حقی نداشت. که بشریتش را شناسنامه و پاسپورت نداشته اش تعیین می کرد. ملیتش... حالا حکایت حال است. حالا قصه ی دیگری است. از آن سنگ و شیشه جدا نیست ولی...
تابستان 86 |
|
+ نوشته شده در
جمعه 17 اسفند1386ساعت 3:48 PM به دست فاطمه همتی |
|
|
گمش کرده ام
جایی میان این خط و واخط جایی میان اینهمه اخم گمش کرده ام جایی میان اینهمه تردید بود و نبود دیگر کسی حرفهای مرا باور نمیکند دیگر من هم یک نیستی ام |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 6:53 PM به دست فاطمه همتی |
|
|
در رفت و آمد شعرهاي نا بهنگام |
|
+ نوشته شده در
جمعه 14 دی1386ساعت 2:44 PM به دست فاطمه همتی |
|
ديگر نايستاده ام در اين رينگ داور نمي شمرد اما! خودش لگد مي زند به پهلويم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 5 دی1386ساعت 12:48 PM به دست فاطمه همتی |
|
|
اين پايين خيلي چيزها متفاوت است. باران هم با آن بالا فرق مي كند. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 آذر1386ساعت 11:27 PM به دست فاطمه همتی |
|
|
مي چرخيدم كشيدم آهي تقسيم كردم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 10 آذر1386ساعت 11:35 AM به دست فاطمه همتی |
|
|
تقدیم به یک دوست خیلی بی معرفت دیشب کاش مرده بودم اِرور اِرور اِرور
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 2 آذر1386ساعت 11:18 PM به دست فاطمه همتی |
|
|
"حیرت"*
![]() از رفتنت دهان همه باز... انگار گفته باشند: پرواز ! پر واز! *از کتاب "دستور زبان عشق" قیصر امین پور به همه، و بیش به "آیه امین پور" تسلیت ...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 8 آبان1386ساعت 8:57 AM به دست فاطمه همتی |
|
|
می خواهم فریاد بزنم: هِ...ی من ساق پایی ندارم که برایت برقصم! روی کلمات می ایستم و نگاهش می کنم و ساکت... زُِِ...ل تا کِی؟!!
دست می برم به پیشانی ام و انگار دقیقا با همین حرکت نیمی از مشکلات زندگی ام حل می شود! همانطور نگاهش می کنم! هنوز هم می خندد! هنوز هم وقتی می خندد دندانهای کجش معلوم می شود. دلم می خواهد هُلش بدهم. نمی شود. نمی توانم. چیزی توی آن نگاهِ لعنتی وول می خورد که دلم را به دلشوره می اندازد. باید جایی برای این قاب عکس پیدا کنم. باید جایی بگذارمش که دیگر از ایستادن نهراسم...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 28 مهر1386ساعت 11:11 PM به دست فاطمه همتی |
|
|
نسیم سرد موهایم را به هر سو که می خواهد می پراکند. می روم به سوی چادرهای گروهان خودمان. محوطه ی اردوگاه شلوغ است. عدهای بازی می کنند و با سر و صدا و قهقهه شان اردوگاه را رو سر گذاشته اند. یکی از گروهان ها به خط شده. فرمانده شان در کنار گروهان ایستاده. دستور می دهد و کل گروهان می نشینند و برمی خیزند و خیز می روند رو زمین. دست فرمانده چادر حسینیه را نشانه می رود و فریاد می کشد. به یکباره جمع گروهان از هم می پاشد و با آخرین توان می دوند سمت چادر حسینیه. هرکس می خوهاد از دیگری جلو بزند. یکی به زمین می خورد. جمع دوندگان که در کنار هم می دوند، به هم می خورد. همه از کنارش می گذرند. او که افتاده بود، برمی خیزد و انگار دنبالشان می رود. همه می رسند به چادر حسینیه و دستشان را به آن می زنند و با همان سرعتی که آمده بودند، برمی گردند. وقتی به سر جایشان می رسند، تازه آن یک نفر به چادر حسینیه رسیده.
... صفحه ی 55 / سفر به گرای 270 درجه / احمد دهقان / انتشارات سوره مهر
تانک مثل اسبی وحشی، چهار نعل می آید طرف علی. علی چند قدم قیقاج می رود و تانک های پشت سر که می سوزند، سایه اش را می اندازد رو تانک؛ در حالی که رقص مرگ می کند. نعره ای که گمان نمی کنم از آن ِ انسانی باشد، از انتهای حلق علی بیرون می آید و شنی تانک او را فتیله می کند و می کشد زیر خودش... جیپ ها رسیدند نزدیک بچه ها. با 106 تانک ها را می زدند. یکی از تانک ها آتش گرفت. بعضی از تانک ها هم چرخیدند سمت جیپ ها. بچه ها فقط نگاه می کردند. جنگِ این شکلی ندیده بودند. یک افسر پشت یکی از 106 ها بود که خیلی خوب می زد. بچه ها می گفتند بعضی از ارتشی ها بی خیال مقررات شده اند و روزهای قبل بیشتر از سهمیه به شان مهمات داده اند. احتمالا این هم باید یکی از همان ها می بود. بلند شد یکی دیگر بزند که یک چیزی ترکید. جیپ یک تکان کوچک خورد و دوباره ایستاد. چند نفر از بچه ها دویدند جلو. افسر افتاده بود کف ماشین. کف ماشین پر خون بود. آدم باورش نمی شد. همان آدم سی ثانیه پیش که بلند شده بود تانک بزند حالا سر نداشت. گلوله سرش را برده بود. هیچ کس حرف نمی زد. همه با تعجب نگاه می کردند. از دور پرسیدند. "این چشمها چشمهای من شاهد حقیقت های زیادی بودند . شاهد سختی های زیادی در کشور من بودند .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1 مهر1386ساعت 4:52 PM به دست فاطمه همتی |
|
|
... رو می کنم به آلما و می گویم یادت هست آقاجان می گفت: بچه باید برای خودت کسی بشوی...! این را که می گفت انگشت اشاره اش را توی هوا تکان تکان می داد و چشمهای درشتش را گردتر می کرد، بعد هم گوشه ی سبیلش را می جوید و ه...ی هی ای از ته دل می گفت و به ناکجا خیره می شد.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 21 شهریور1386ساعت 12:47 PM به دست فاطمه همتی |
|
|
رویا از شگفتی ِ دستانم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 20 شهریور1386ساعت 1:32 PM به دست فاطمه همتی |
|
|
چشمهایش نمی دانم عسلی بود یا سبز...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 17 شهریور1386ساعت 11:43 AM به دست فاطمه همتی |
|
|
جسد
كلمه اي بود كه سر ريز مي شد از كنج لبان بر نگاه و بر دست ها هاشور مي خورد خواب يا كابوس؟ مرگ بر صخره هاي موج كوفته شتك مي زد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 14 شهریور1386ساعت 4:13 PM به دست فاطمه همتی |
|
|
نوشتم يك! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 10 شهریور1386ساعت 2:20 PM به دست فاطمه همتی |
|
|
خط های انتظار می کشم بر کاغذ عمودی افقی مباد صبح که می آید سیاه کرده باشم خانه های سپید را!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 27 مرداد1386ساعت 4:46 PM به دست فاطمه همتی |
|
|
آیینه رویا آه از دلت آه... آنجا، تهِ نگاهش چیزی بود که نگهم می داشت. حرفی شاید، تردیدی شاید، طمأنینه ای...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 15 مرداد1386ساعت 12:57 PM به دست فاطمه همتی |
|
|
پلاکِ سوخته خیلی خوبه اگه آدم یادش بمونه: پلاکِ تو را قسمتی از نشان ِ خانه ام می کنم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت 4:27 PM به دست فاطمه همتی |
|
|
بارها |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 28 تیر1386ساعت 1:9 PM به دست فاطمه همتی |
|
می خواهم شبیهِ خودم بشوم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 20 تیر1386ساعت 5:48 PM به دست فاطمه همتی |
|
|
: Nizar Qabbani نظریه ای نو درباره ی پیدایش جهان در آغاز ... فاطمه بود
ترجمه ی احمد پوری / در بندر آبی چشمانت... / چاپ چهارم / نشر چشمه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 13 تیر1386ساعت 4:59 PM به دست فاطمه همتی |
|
|
من خدا را فقط این روزها اما |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 10 تیر1386ساعت 1:47 PM به دست فاطمه همتی |
|
|
هفتم تير 1366 ... فجيع ترين و وحشتناك ترين تهاجم از اين نوع ... به «هيروشيماي سوم» معروف شد ...
یك هزار و ۳۲۴ نفر از جانبازان شیمیایی در شهرستان سردشت هستند ... در زمان بمباران شیمیایی بسیاری از آنان كودكان شیرخواره بوده اند ... بدون استثناء، هر سال، مراسم سالگرد بمباران هيروشيما در آن منطقه برگزار شده است، اما سردشت ... مصدومين شيميايي سردشت باعث صدور اولين حكم قضايي به نفع ايران شدند ... جانبازان شيميايي همانند يك موزه جنگ تحمیلی ارزش تاریخی و هویتی دارند ... انتظارات مصدومين شيميايي سردشت پس از سپري شدن 20 سال هنوز مرتفع نشده است ... شهري با بيش از 8 هزار نفر مصدوم شيميايي ... فقط یك كلینیك در این شهر ایجاد شده ... به علت نداشتن جاذبه برای نیروهای متخصص این نیروها نمی توانند به صورت تمام وقت در آنجا مستقر شوند ... آه سردشت ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 8 تیر1386ساعت 1:40 AM به دست فاطمه همتی |
|
|
"قوانین ِ آینه های تخت
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 30 خرداد1386ساعت 4:53 PM به دست فاطمه همتی |
|
|
نمی دانم چه شد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 5:34 PM به دست فاطمه همتی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
خواهش می کنم
بگذارید خودم باشم با یک اخم کهنه یک ستاره ی ناپیدا در گرگ و میش صبح با یک لجبازی عزیز خودم باشم بی هیچ نشانه های غریبه گی با پوزخند موروثی از اجدادی که نمی شناسم شان یک خشم قدیمی بدون لبخندهای دروغزاده و پُرچین یک آدم ساده رو به زلالی هیچ |
| توجه بفرمایید |
|
لطفا نظرات ارزشمند خود را به نقد "متن نوشته شده" و ابراز عقیده پیرامون آن منحصر فرموده و انصاف بدهید که آرشیو نظرات یک وبلاگ، محل مناسبی برای گفتگوهای شخصی بازدیدکنندگان نیست
|
| آرشیو موضوعی |
|
داستانک داستان پاره ها |
|
RSS
|