|
|
درندشتِ تنهایی نه چنین آسمان |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 21 مهر1388ساعت 1:26 PM به دست فاطمه همتی |
|
|
بامداد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 0:50 AM به دست فاطمه همتی |
|
|
به ناهید نوری
مثل ِ همیشه محمد حقوقی هشتم تیر ماه در بیمارستان خورشید اصفهان در گذشت... و شعر امروز ماند و نگاشته های او ماند و شاعران در گذشته و نگذشته... این هم از این! خداحافظ آقای مهدی آذر یزدی... خداحافظ قصه های خوب، سلام بچه های خوبِ تنها!!! آقای آذریزدی سفر به سلامت! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 2 تیر1388ساعت 11:9 PM به دست فاطمه همتی |
|
|
گاهی بعضی شعر ها بدجور آدم را درگیر می کند، یا از فرط زیبایی، یا از فرط آشنایی...
این شعرهای آشنا از فاضل نظری جلجتا شده اند بر سرم این روزها و مدام با خودم زمزمه شان می کنم، یا از زیبایی و به جایی کلمات، یا آشنایی... مرا بازیچه ی خود ساخت چون موسی که دریا را *** فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را ><>< قامتم هر قدر رعناتر شود خورشید و ماه *** سایه ام را بیشتر بر خاک دنیا می کشند ><>< در غلغله ی جمعی و تنها شده ای باز *** آن قدر که در پیرهنت نیز غریبی ><>< چای می نوشم که با غفلت فراموشت کنم *** چای می نوشم ولی از اشک، فنجانم پر است ><>< اینکه "مردم" نشناسند تو را غربت نیست *** غربت آن است که "یاران" ببرندت از یاد ><>< مرا ز عشق مگویید، عشق گمشده ای است *** که هر چه هست ندارم! که هر چه دارم نیست ><>< خبرترین خبر روزگار بی خبری است *** خوشا که مرگ کسی را خبر نخواهد کرد ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 17 خرداد1388ساعت 9:8 PM به دست فاطمه همتی |
|
|
گاهی مرگ لذت چرخیدن توست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 23 فروردین1388ساعت 11:42 PM به دست فاطمه همتی |
|
|
بهانه ها گاهی معشوقند، گاهی درد... در خانقاه چشم های تو |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 4 فروردین1388ساعت 5:42 PM به دست فاطمه همتی |
|
|
خستگی گاهی دیوار ندارد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 6:42 PM به دست فاطمه همتی |
|
|
باران مضمونِ بنفش ِ موسیقی ِ زادنش را سیاه و سپید تر می کند در سر سلسله ی دیوارها کسی جنین وار به دیوارها فشرده می شود و بعد یک لکه ی بنفش بنفش تر می شود از پیش اینجا کسی است که از جبه ی دیوار سر به در می آرد با گیسوانی به فرّاری باد بالا سیاه است و سلسله به ابد سپید در سر سلسله ی دیوارها کسی تکیه دارد به دیوار و بعد باد گیسوانش را عمود می کند به سمت سیاهی همزاد باد به آتش کشیده می شود دور از دست دور از خیال سرزمین ِ اندکی که از آن ِ اوست آسمان ِ اندکی که از آن ِ اوست زمانی... بیش از فراخناکی تردید های کوچه های شبانه که... از آن ِ اوست آبی جنین را آرام در بغل می کشد بنفش را پس می زند و قرمز را برمی دارد بنفش ِ بیش از پیش بنفش آبی می شود دیوار از سر سلسله مثل ِ یک آکاردئون جمع می شود و به سمتِ بالا تاب برمی دارد همه ی خاکستری ها یکجا جمع می شوند نه سیاه نه سپید خاکستری ِ قرمز زبانه می کشد و با خاک مخلوط می شود و باد از کنارش رد می شود فقط از کنارش فقط نه از رویش دردی بدون منشأ توی تنش تاب برمی دارد عرق می کند صورتش را قاب می گیرد و باد دیگر در موهای خیس شنا نمی کند دستهایش را از هم باز می کند از خیالی دور از سرزمین ِ فراخی از آسمان ِ بلندی به اندک زمان ِ صعود اشک از چشم تا زمین اوست که آبی را به رنگ ها موسیقی ها لبخند ها قلب ها اشک ها می پاشد... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 22 اسفند1387ساعت 5:36 PM به دست فاطمه همتی |
|
|
می خواهم برای خودم باشم آویخته از تاب ِ بسته به هلال ِ ماه ِ خفته در آغوش خواب آلوده ی آسمان.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1 بهمن1387ساعت 11:49 PM به دست فاطمه همتی |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 25 دی1387ساعت 10:24 PM به دست فاطمه همتی |
|
غزه در نخستین روزها... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 10 دی1387ساعت 11:57 PM به دست فاطمه همتی |
|
من
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 3 دی1387ساعت 7:19 PM به دست فاطمه همتی |
|
|
-پا می گذارم روی دنباله ی دامن باران... گیسوانم همرنگ شلیته ی رنگین کمانی اش می شود... -گوشهای قاصدک باد را می بوسم که در آن راز گفته ای -چراغ ماه را به آسمان می آویزم شب هایت همیشه روشن ای همپای کوچه های بی قرار -عطر خوشی می آید باران می آید و صدای گامهایت |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 25 آذر1387ساعت 10:39 PM به دست فاطمه همتی |
|
|
هوس کرده ام تب نباشم نشسته بر پیشانی ات فروخفته در خوابهای خستگی ات هوس کرده ام باران باشم بلغزم بر گردنت، دستانت نم نم، شبنم بشوم بر گونه هایت هوس کرده ام برگِ خشک نباشم لگدمال شده ی پاهایت هوس کرده ام پرنده ای باشم که پرهایش به هم چسبیده فرورفته در عسلِ چشمانت ... هوس کرده ام الهه باشم الهه ات باشم... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 7 آذر1387ساعت 6:1 PM به دست فاطمه همتی |
|
|
سر کلاس مدیریت مالی بودم
از معدود کلاس هایی که در دوره ی لیسانسم با استادی دلسوز برخورد کرده ام و شاید آخرینش... برادرم اس ام اس زد که : احمد آقالو هم رفت... خواستم بگویم خواستم فریاد بزنم های حضرت عزرائیل خیلی کلاس کاری ات بالا رفته قیصر، نادر ابراهیمی، خسرو شکیبایی... و حالا... همین هفته ی پیش بود که به تصادف از تلویزیون وطنی تله تئاتر دل سگ بولگاکف پخش می شد و از آن... صدایش کردم که داداش بیا ببین این احمد آقالو چقدر پیر شده، چقدر لاغر... و می دانستم که هر دوی ما بازی هایش را، تن صدایش را... سردی سنگی صورتش را و گاه نگاه آرامش را چقدر دوست داریم... فقط حضرت عزرائیل گلچین روزگار شده ای... کاش بازی آقالو را، و دیالوگ هایش را می شنیدید مرد عجیب دیالوگ هایش را در برابر مهدی پاکدل می گفت... دلم برای خودمان سوخت... عجیب... دریغ... دل سگ بخوانیدش آقالو نقش پروفسور را داشت... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 4 آذر1387ساعت 9:43 PM به دست فاطمه همتی |
|
|
چشم هایم را بسته بودم نمی دانم چرا خم شده بود روی کتاب و آرام می خواند، صدای جیغ و خنده ی یچه ها می آمد... چشم هایم را بسته بودم نمی دانم چرا خم شده بود روی کتاب و آرام می خواند و صدای جیغ و خنده ی بچه ها را من نمی شنیدم... صدای نفس های عمیقش را می شنیدم فقط... روبروی هم بودیم می دانستم... چشم هایم را بسته بودم و سعی می کردم در خیالم، با چشم های بسته طرح اندامش را بکشم، طرز نشستنش را، کتاب دست گرفتنش را، طرز نفس کشیدنش را... نمی دانستم چقدر است چشم هایم را بسته ام؟! سنگین شده بودم، باری بر پلک هام نشسته بود، صدای نفس هایش را نمی شنیدم، ترسیدم، مثل کابوس دیده ها چشمانم را باز کردم. خیره بر چشم هایم خندید... گفت... نمی دانستم... با چشمهای بسته... چقدر... خواب... قشنگ... من به خودم با چشمهای بسته حسودی ام شد... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 25 آبان1387ساعت 7:23 PM به دست فاطمه همتی |
|
گلاب نپاشیدی به صورتم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 18 آبان1387ساعت 3:51 PM به دست فاطمه همتی |
|
|
از بچگي خيلي اهل شعر نبودم. قصه را ترجيح مي دادم به شعر. همان سن و سال نقاشي مثل خوره به جانم افتاده بود و بعد در نوجواني سهراب كم كم جايي ميان كتابها باز كرد و هشت كتاب را گذاشت در قفسه ي كتابها... خسته ام از آرزوها، آرزوهاى شعارى لحظه هاى كاغذى را روز و شب تكرار كردن آفتاب زرد وغمگین، پله هاى رو به پایین عصر جدول هاى خالى، پارك هاى این حوالى رونوشت روزها را روى هم سنجاق كردم: عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها روى میز خالى من، صفحه باز حوادث حالا خوشحال هستم از اينكه قيصر را دوست داشتم در زماني كه او زنده بود، دنبالگرد اشعار تازه اش بودم و هنوز من مي شنوم صداي او را...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 9 آبان1387ساعت 12:49 PM به دست فاطمه همتی |
|
|
یکسال گذشت!
همین...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 7 آبان1387ساعت 4:38 PM به دست فاطمه همتی |
|
|
۲۶/۷/۱۳۸۷ دوست دارمت دوست دارمت دوست دارمت
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 27 مهر1387ساعت 3:22 PM به دست فاطمه همتی |
|
|
...باد بر زلف تو آمد شد جهان بر من سیاه پرنده ای بیتاب از پس و پیش نگاهش بال بال می زند... و به سمت من می آید. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 1:22 PM به دست فاطمه همتی |
|
|
پر می کند این دهان ِ بسته خسته خاک را لب لرزه های فرو خورده حرف های فرو بسته لب می بارد این گل و لای بر لبخند بر دیدگان ِ پر از بندِ دردها پر می کند دهان ِ بسته ی من را خاک در زیر ِ سنگ ها خندان |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 29 مرداد1387ساعت 11:58 PM به دست فاطمه همتی |
|
|
... بعد محرابی ِ سبزی بود که در پس زمینه ای زرد رنگ انعکاس ِ لمیده ای داشت. بعد تمام شد یا شروع شد؟
هرچه پیش رفت من بهتر دیدم. نه عقب تر آمدم نه نزدیکتر. حالا او بود که با سرعت چرخش این شبها و روزها می آمد و نمی رفت. آنقدر آمد که همه جا آکنده شد از عطر تنه ی سبز درختان. و مورچه هایی که بالا می رفتند. بالا می رفتند. بالا می رفتند. من تکیه کردم به درخت آرام و جوانی که نفسم تحتِ برگهاش نمی گرفت... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 12:5 PM به دست فاطمه همتی |
|
|
به رنگ ِ تنهایی ات می شوم "آبی" پیچیده بر مچ ِ دستان تپیده در قلب - بطنی به دهلیزی - اشکی جاری - بر گونه های سپیدت - اُفتان...! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 4 تیر1387ساعت 10:15 PM به دست فاطمه همتی |
|
|
نادر ابراهیمی مهربان، به آرامش ابدی پیوست... ![]() برای سلامت احمدرضا احمدی و سیمین دانشور دعا کنید... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 8:37 PM به دست فاطمه همتی |
|
|
به خودم، همه ی دردهای مکرر و تمام تیر خلاص ها دست می کشم به لبه ی میز، در لحظه ای که انگار دقیقا لبِ لبه ی غم است. انگشت می کشم روی لبه ی میز و انگار لایه ی نازکی از غبار روی انگشتم می نشیند. جمله ی بعد را که بنویسم سعی می کنم چیزی را انگار نکنم. منطق الطیر را برمی دارم و سعی می کنم دل ببندم... بی هیچ نشانه ای از طی طریق آنرا به سر جایش برمی گردانم و بی سرنامه را باز می کنم... باز هم می خواستم انگار کنم که قواره ای برای من نیست اما... دلم می خواهد رو به سومنات کنم و پیش بروم تا ته دنیا... لبه ی میز به وضوح سوده است و من فکر می کنم برای رفتن به سومنات چه چیزهایی باید بردارم. اصلا سومنات کجاست؟! کدام سمت؟ از کدام کوچه باید به آن سمت رفت... حس می کنم از لبه لبه ی غم دارم به یکسو خم می شوم. هُرم غم آرام به صورتم می خورد. پشت لبم می سوزد. لبانم را به هم می فشارم و تنم را تاب می دهم به سمت دیگر لبه ی غم. سرسام می شوم. اخم می کنم. دوباره لنگر می اندازم به همان سمت هُرم دار. دست به سینه می نشینم روی لبه ی غم و پاهایم را توی هوا تاب می دهم. موهایم شلاله شده توی محیط بی غمی... انگار... نه واقعا نسیم دنباله ی موهایم را به بازی گرفته. پشت گردنم خنک می شود و کسی نفس خنکی روی گونه ام می کشد. به روی خودم نمیاورم. اخم های را درهم کشیده تر می کنم و زل می زنم به محیط غم. به افق بنفشابی اش خیره می شوم و... دوباره پشت گردنم قلقلک می آید. دلخور از این مزاحمت می ایستم روی لبه و موهایم را روی شانه ی چپم می ریزم. مثل بندبازها دستانم را از هم باز می کنم و راه می روم آنقدر که خسته شوم و به یک سمت پرواز کنم... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 3:29 PM به دست فاطمه همتی |
|
|
بر بسیط تنهایی پوزخندی کهنه سر ریز... ابدیتی از شب از زهدان تا زمین پشت قاب پنجره است عشق صورت به شیشه پس می زنم اش پشت می کنم لب خند می زند نیست! آفرینش در آینه شکسته-حلقه ای و من... در می زند کسی! رد لبان عشق بر شیشه... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 8:25 PM به دست فاطمه همتی |
|
|
سرشارم از زن زنی آمیخته به تردید اگر عروسکی بودم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 5:45 PM به دست فاطمه همتی |
|
|
درون ِ سینه ی من آتش شراره می کشد بر گیسوان ِ باد تصویر ِ او بر آب
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 فروردین1387ساعت 5:9 PM به دست فاطمه همتی |
|
|
کلاغها
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 7:59 PM به دست فاطمه همتی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| توجه بفرمایید |
|
لطفا نظرات ارزشمند خود را به نقد "متن نوشته شده" و ابراز عقیده پیرامون آن منحصر فرموده و انصاف بدهید که آرشیو نظرات یک وبلاگ، محل مناسبی برای گفتگوهای شخصی بازدیدکنندگان نیست
|
| پیوندهای روزانه |
|
ما کمتریم شکارچی عماد افروغ و ایران بعد از انتخابات ستاره نکِش... جومونگ قوی تر است یا یانگوم؟! سیب زمینی خورها شعری از شادروان بیژن ترقی آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
داستانک داستان پاره ها |
|
RSS
|