تبليغاتX
سایه های شب

بر بسیط تنهایی
پوزخندی کهنه
                  سر ریز...
ابدیتی از شب
از زهدان
            تا زمین

پشت قاب پنجره است عشق
صورت به شیشه
پس می زنم اش
                   پشت می کنم
                لب خند می زند

نیست!

آفرینش در آینه
شکسته-حلقه ای و من...

در می زند کسی!

رد لبان عشق
                 بر شیشه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 8:25 PM  به دست فاطمه همتی | 
 

 سرشارم از زن
 که می خندد
                می گرید

 زنی آمیخته به تردید
           آویخته به تو

 اگر عروسکی بودم
  ـ خیمه شب بازی ـ
           نخ می دادم
           بکشی به هرسو
                               ـ دل خواه...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 5:45 PM  به دست فاطمه همتی | 
 

 درون ِ سینه ی من
 یک شهر سوخته مدفون است

 آتش شراره می کشد
 و تصویر ِدرهم ِ ویرانه ها
 مشق ِ سیاه ِ خط را
                بر آینه گسترده...

 بر گیسوان ِ باد
 خاکستر ِ زنی
           شعله کشان پیچیده...

 تصویر ِ او بر آب
                      تموج ِ زیبایی...

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 فروردین1387ساعت 5:9 PM  به دست فاطمه همتی | 
 

 کلاغها
 در سمتِ بی کسی ِ آسمان
                                  پرواز می کنند
 شب-حوری
 در انتظار ِ صبح نشسته است
 اشک ِ ستارگان ِ مرده
                      بر گیسوان ِ شب-حوری
                                      چکیده است
 دستی هلال ِ ماه را
                         بر پیشانی اش آویخت
 تا صبحدم
 چشم ِ هزار خانه
                       به دیدار ِ شب
                                         روشن...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 7:59 PM  به دست فاطمه همتی | 
 

سال ۸۶ برای اکثر دوستانم سال سختی بود. امیدوارم ۸۷، سال بهتر و سهل تری باشه! آرزوی سلامتی ، خوشی و موفقیت برای همه ی عزیزان دارم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 6:33 AM  به دست فاطمه همتی | 

"آقا، خانم من یک کودکم، من یک فانوس تاشو هستم. در من شمعی روشن کنید. صدای من کوچک است.
صدای من فلزی نیست..."
آقا، خانم من یک کودکم، من یک فانوس تاشو هستم...(نادر ابراهیمی: بار دیگر شهری که دوست می داشتم)


"حقی است و باطلی و برای هر یک هوادارانی.
اگر پیروان باطل سروری یابند چه شگفت! که از روزگار دیرین شیوه چنین بوده است و اگر شمار هواداران حق اندک است بسا روزگاری که افزون گردد. ولی کم تفاق اوفتد که آنچه پشت کرده بار دیگر روی بنماید".
(نهج البلاغه: خطبه ی 16)

"روزگار غریبی است نازنین..."
(احمد شاملو)

روزگار غریبی است. رخت غالب تن آدمی زاده پوست گرگ شده است. می گویمت آدمی زاده و نه آدمیزاد! که گذشت آن روزگار جو ز جو روید، گندم ز گندم. که این روزها به مدد علم ژنتیک خواهی دید فرزندان "دالی" سپید دندان هایی خواهند شد که دندان نشان می دهند و چنگال!
در این سکوتِ سرگران، گوش کن. می خواهم برایت قصه بگویم. قصه ی تکراری نمی خوانم. اما تکرار آن از ملال "یکی بود و یکی نبود"ش پیداست. همان که هیچ وقت نفهمیدم ((یکی باید باشد و یکی نباید باشد)) یا آنکه ((باید باشد و نیست!)). توفیری ندارد قصه همان است که میان آگهی های هزار رنگ و هزار چهره ی بزک کرده گم می شود. یا نه تو گمش می کنی بس که دلخراش است. نه! دلخراش نیست شرحه شرحه می کند این دل لامذهب را. و من و تو که دل نازکیم و توان زخم دیدنمان نیست.

اگر طالبی برایت از قبل از قصه بگویم. بیا یکبار هم که شده تو حدیث نفس مرا بشنو قصه باشد برای بعد.
وسط جنگ بدنیا آمدم. آن روزها جنگ بود. اما همه بیدار بودند این بیداری به قیمت تنهای قیمتی ای بود که خدا خریدارشان شده بود. تنی را که خدا بخرد روح، سر در پی اش به سمت خدا می رود. باور نداری از خود رفته ها بپرس. آدرس سر راستش مزار یک شهید گمنام، همانکه نام و آوازه اش را گم کرد و خدا را پیدا. همان که "یکی بود و یکی نبود".
سه چهار ساله که شدم، آب را که از بابا تشخیص دادم، خاطرات یکی یکی در یادم ماند و این حافظه ی لعنتی چه خوب کار می کند. کنج ِ پاگردِ پله ها را یادم هست. پوکه ی توپ 105 بود. برنجی بود جنسش. رویش نمی دانم چه کسی نوشته بود جنگ جنگ تا پیروزی. ما که بچه بودیم نوک پنجه هایمان می ایستادیم و به انعکاس برنجی صدایمان در جنگ جنگ تا پیروزی دل خوش می شدیم.
گاهی شب ها شهر که تاریک می شد آن صدای هیجان انگیز آژیر قرمز بلند می شد، می دویدیم سمت پناهگاهها، زیر زمین ها و زیر پله ها.
هنوز یادم هست که چه ذوقی می کردیم در آن تاریکنای شب از چشمک میگ و فانتوم. به انگشت نشانشان می دادیم و عین خیالمان نبود که آنها که در پناه نشسته اند می ترسند از اینکه بمبی بیاید و...

حالا حکایت حال است. حکایت آن بمبی که ما خواب بودیم و افتاد و عجبا از آن طفل که حقی نداشت. که بشریتش را شناسنامه و پاسپورت نداشته اش تعیین می کرد. ملیتش...
همان کودکی که سر نداشت انگار. سرش رفته بود از همهمه ی مردمان ترسخورده . سرش رفته بود از قفا!
حکایت آن زن تازه مادر شده بود انگار! کودک را به سینه فشرده بود نه از شوق که از ترس هر دو جان داده بودند. و او مادر نبود انگار که حقی داشته باشد. می گفتند روزگاری زیبا بوده اما من نتوانستم ورای رنج و درد و ترس چیزی در آن سوخته رخ ببینم!

حالا حکایت حال است.
می گویند پس از جنگ جهانی دوم از کودکی پرسیدند اگر دستت به هیتلر می رسید با او چه می کردی؟ کودک گفت بود کاری می کردم که بفهمد چه جنایاتی مرتکب شده. و من حالا دلم می خواهد صهیونیست بفهمد مرگ یعنی چه. معنای بی سرپناهی ، مرگ ، اردوگاه... یعنی چه؟

حالا قصه ی دیگری است. از آن سنگ و شیشه جدا نیست ولی...
"می گویند یک سنگ بر پیشانی کوه خورد. کوه خندید و سنگ شکست. روزی کوه می شکند. خواهی دید". (نادر ابراهیمی: بار دیگر شهری که دوست می داشتم)
این را من هم شنیده ام!
و من شنیده ام دیدنش بماند برای تو.
((حالا حکایت حال است، که در خیابان بن بست سازمان ملل شاخه ی زیتون به سیم خارداری بدل می شود. به جلجتایی بر سر کودکان...))


در آن نشانی که خانه ی دوست نیست چه دروغ است دوستی، چه دروغ است آغوش گرم منجیان کاغذی. لبخندهای سبز دلار نشان. و چه سخت است اصحاب الاخدود نبودن. و دست بر سینه به تماشا نشستن چه آسان!
آنجا "در تالار بزرگ ندامت، از دست رفته ها و به دست نیامده ها در کنار هم می رقصند".(نادر ابراهیمی: بار دیگر شهری که دوست می داشتم)
آنجا در خوشرقصی حضرات انعکاس ِ ضجه های از آوار برآمده به زیبایی ترنم شرشر نفت نیست.
چه، خونرنگِ خون با سپیدِ یکدست سیاه هم آهنگ نمی شود.

تابستان 86

+ نوشته شده در  جمعه 17 اسفند1386ساعت 3:48 PM  به دست فاطمه همتی | 
گمش کرده ام
جایی میان این خط و واخط
جایی میان اینهمه اخم
گمش کرده ام
جایی میان اینهمه تردید بود و نبود
دیگر کسی حرفهای مرا باور نمیکند
دیگر من هم یک نیستی ام

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 6:53 PM  به دست فاطمه همتی | 
 

 در رفت و آمد شعرهاي نا بهنگام
 و اشك هاي به هنگام
 محـو خـنـده هاي مـعـجـزه وار
 يا لرزش خليايي درختان لـخت
 حتي حركت موهومي يك سايه
                                       در ظلمات
 نخي ابريشمين
             هست
 كه مي كشدم به سوي تو
                    قايقي گمگشته بر آبها...

+ نوشته شده در  جمعه 14 دی1386ساعت 2:44 PM  به دست فاطمه همتی | 
 
ديگر نايستاده ام        
در اين رينگ
داور نمي شمرد اما!
                خودش 
          لگد مي زند 
             به پهلويم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 دی1386ساعت 12:48 PM  به دست فاطمه همتی | 
 

اين پايين خيلي چيزها متفاوت است. باران هم با آن بالا فرق مي كند.
فقط باراني كه در مركز دايره فرود ميآيد باران است، باقي شرشر ِ لاي و لجن است ازآن بالا به روي سر ِ من!

امشب عجب نصيبي دارم من!
كي فكرش را مي كرد؟! تصويرت صاف افتاده توي زلالي آبي كه گِلش ته نشين شده...
ازآن بالا عكست افتاده توي چاه... ماه...

+ نوشته شده در  جمعه 30 آذر1386ساعت 11:27 PM  به دست فاطمه همتی | 
 

 مي چرخيدم
 در آغوشش
               -مست
 
 دستانش
 نرم بر شانه هايم

 كشيدم آهي
          بر لبانش

 تقسيم كردم
 آخرين نفسم را با
                       د... ر... ي... ا

 

+ نوشته شده در  شنبه 10 آذر1386ساعت 11:35 AM  به دست فاطمه همتی | 

 تقدیم به یک دوست خیلی بی معرفت

دیشب
دلم
دلم؟
دلم؟!
برای خودم سوخت
حس نمی کنم درد را
جان که می دهی ، دکتر برای اینکه بداند لحظه های آخر است یا نه سوزن می زند به کف پایت
و تو حس نمی کنی
من حس نمی کنم
حس نمی کنم
حس نمی کنم
فکر اما
مثل خوره افتاده به جان من
مثل خوره افتاده به جان من
مثل خوره افتاده به جان من
دلم می خواهد حس کنم
دلم می خواست حس کنم
داشتم حس می کردم
تو را حس کردم
حس
دیگر حس نمی کنم
هیچ چیز را
همین را می خواستی دیگر
که فقط فکر کنم
که فکر کنم
حالا
فکر می کنم
فکر می کنم
همین را می خواستی دیگر
فکر
حالا
فکر می کنم
حس نمی کنم
زندگی نمی کنم
مثل ماشین
مثل کامپیوتر
مثل روبات
مثل روبات آدم نما
کاش
کاش
کاش
اِرور
کاش
کاش
دلت تنگ شده؟ راستی؟
نه
من
دلم
تنگ شده بود
وقتی حس می کردم
بهانه
کلمه است
دلم می خواست
دلم هنوز می خواهد
دلم می خواهد
دستانت را تو دستهایم بگیرم و انگشتهایت را بو کنم
بوی خستگی انگشتهایت را می شناسم
باور کن
می شناسم
می شناسم
می توانم
ببینمت
و باور کن
هستی
اما

کاش مرده بودم
کاش مرده باشم
کاش نباشم
چرا زمستان که رفت
بهار من را با خودش برد؟
چرا درخت من شکوفه نمی دهد؟
چرا هر چه آب می دهمش هر چه آفتاب می دهمش هر چه خاکش را عوض می کنم درخت من شکوفه نمی دهد؟
دیشب توی دفتر خاطراتم که حالا دفتر فکر هام شده نوشتم
می دوم
می دوم اما نمی رسم
به آنچه مطلوبم است
و می بینم می بینم می بینم که دیگران
اِرور
اِرور
بی هیچ دویدنی آنچه مطلوب من است را در مشتهای خود دارند
و من
نفسم می گیرد نفسم می گیرد
کور خوانده اند یأسهای حرامزاده اما!
هیچ بنی بشری نمی تواند مرا محکوم کند به نا امیدی
حتی اگر بمیرم چه باک
از کودکی گذشته ام
دیگر پا نمی کوبم برای آنچه می خواهم
از شهوت و حرص جوانی
از رخوت پیری هم گذشته ام
افسردگی چیزی است که درکش نمی کنم
من از مرگ هم گذشته ام
من جاودان شده ام
فكر
فكر
فكر مي كنم
پس
پس
پس
اِرور
هست
ام.
هستم.

 اِرور اِرور اِرور

 

+ نوشته شده در  جمعه 2 آذر1386ساعت 11:18 PM  به دست فاطمه همتی | 
"حیرت"*                 
از رفتنت دهان همه باز...
انگار گفته باشند:
پرواز !
پر  واز!

*از کتاب "دستور زبان عشق" قیصر امین پور

به همه، و بیش به "آیه امین پور" تسلیت ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آبان1386ساعت 8:57 AM  به دست فاطمه همتی | 
می خواهم فریاد بزنم: هِ...ی من ساق پایی ندارم که برایت برقصم! روی کلمات می ایستم و نگاهش می کنم و ساکت... زُِِ...ل تا کِی؟!!
دست می برم به پیشانی ام و انگار دقیقا با همین حرکت نیمی از مشکلات زندگی ام حل می شود! همانطور نگاهش می کنم! هنوز هم می خندد! هنوز هم وقتی می خندد دندانهای کجش معلوم می شود.
دلم می خواهد هُلش بدهم. نمی شود. نمی توانم. چیزی توی آن نگاهِ لعنتی وول می خورد که دلم را به دلشوره می اندازد. باید جایی برای این قاب عکس پیدا کنم. باید جایی بگذارمش که دیگر از ایستادن نهراسم...

+ نوشته شده در  شنبه 28 مهر1386ساعت 11:11 PM  به دست فاطمه همتی | 
نسیم سرد موهایم را به هر سو که می خواهد می پراکند. می روم به سوی چادرهای گروهان خودمان. محوطه ی اردوگاه شلوغ است. عدهای بازی می کنند و با سر و صدا و قهقهه شان اردوگاه را رو سر گذاشته اند. یکی از گروهان ها به خط شده. فرمانده شان در کنار گروهان ایستاده. دستور می دهد و کل گروهان می نشینند و برمی خیزند و خیز می روند رو زمین. دست فرمانده چادر حسینیه را نشانه می رود و فریاد می کشد. به یکباره جمع گروهان از هم می پاشد و با آخرین توان می دوند سمت چادر حسینیه. هرکس می خوهاد از دیگری جلو بزند. یکی به زمین می خورد. جمع دوندگان که در کنار هم می دوند، به هم می خورد. همه از کنارش می گذرند. او که افتاده بود، برمی خیزد و انگار دنبالشان می رود. همه می رسند به چادر حسینیه و دستشان را به آن می زنند و با همان سرعتی که آمده بودند، برمی گردند. وقتی به سر جایشان می رسند، تازه آن یک نفر به چادر حسینیه رسیده.
...
 صفحه ی 55 / سفر به گرای 270 درجه / احمد دهقان / انتشارات سوره مهر

تانک مثل اسبی وحشی، چهار نعل می آید طرف علی. علی چند قدم قیقاج می رود و تانک های پشت سر که می سوزند، سایه اش را می اندازد رو تانک؛ در حالی که رقص مرگ می کند. نعره ای که گمان نمی کنم از آن ِ انسانی باشد، از انتهای حلق علی بیرون می آید و شنی تانک او را فتیله می کند و می کشد زیر خودش...
...
صفحه ی 175 / سفر به گرای 270 درجه / احمد دهقان / انتشارات سوره مهر 

جیپ ها رسیدند نزدیک بچه ها. با 106 تانک ها را می زدند. یکی از تانک ها آتش گرفت. بعضی از تانک ها هم چرخیدند سمت جیپ ها. بچه ها فقط نگاه می کردند. جنگِ این شکلی ندیده بودند. یک افسر پشت یکی از 106 ها بود که خیلی خوب می زد. بچه ها می گفتند بعضی از ارتشی ها بی خیال مقررات شده اند و روزهای قبل بیشتر از سهمیه به شان مهمات داده اند. احتمالا این هم باید یکی از همان ها می بود. بلند شد یکی دیگر بزند که یک چیزی ترکید. جیپ یک تکان کوچک خورد و دوباره ایستاد. چند نفر از بچه ها دویدند جلو. افسر افتاده بود کف ماشین. کف ماشین پر خون بود. آدم باورش نمی شد. همان آدم سی ثانیه پیش که بلند شده بود تانک بزند حالا سر نداشت. گلوله سرش را برده بود. هیچ کس حرف نمی زد. همه با تعجب نگاه می کردند. از دور پرسیدند.
- چی شده؟
نمی دانستند چه بگویند. یک نفر گفت.
- شهید شده.
عادی ِ عادی هم گفت. انگار مثلا گفته باشد ((هیچی، خوابیده.))
خیال همه راحت شد. شهید بود. نمرده بود که. وقت تماشا هم نبود. هر آن ممکن بود گلوله ی بعدی برسد...
...
صفحه ی23 / اشغال؛ تصویر سیزدهم (روایت چهل و پنج روز مقاومت در خرمشهر) / محمد رضا ابوالحسنی /از سری کتاب های روایت نزدیک / انتشارات روایت فتح

 

"این چشمها چشمهای من شاهد حقیقت های زیادی بودند . شاهد سختی های زیادی در کشور من بودند .
یک بار یکی از رزمنده ها که یکی از چشمهایش را از دست داده بود به من گفت برای دیدن هدف فقط یک چشم کافی ست .
و برای هشت سال من با یک چشم به مرگ نگاه می کردم ...
حالا دیگر هیچ چیز مرا نمی ترساند . هیچ چیز حیرت زده ام نمی کند ...
من نهایت آنرا دیده ام . من می خواهم صحنه هایی را به تو نشان دهم که مثل سیلی به صورتت بخورد...
می توانی نگاه نکنی می توانی خاموش کنی اما نمی توانی جلوی حقیقت را بگیری.
هیچ کس نمی تواند ."
اینها حرفهای کاوه گلستان است عکاس جنگ که سال 82 در حال تهیه ی فیلم خبری جنگ عراق وآمریکا   رفت روی مین و کلیک...
 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 مهر1386ساعت 4:52 PM  به دست فاطمه همتی | 

...

رو می کنم به آلما و می گویم یادت هست آقاجان می گفت: بچه باید برای خودت کسی بشوی...! این را که می گفت انگشت اشاره اش را توی هوا تکان تکان می داد و چشمهای درشتش را گردتر می کرد، بعد هم گوشه ی سبیلش را می جوید و ه...ی هی ای از ته دل می گفت و به ناکجا خیره می شد.
قلوه سنگ را آرام چند باری می زنم به سنگش و می گویم: آقا جان کجایی که ببینی برای خودم "دردی" شده ام...
آلما گلهای نرگس را می گذارد روی سنگ و می رود عقب تر می ایستد. حتمی می خواهد من کمی خلوت داشته باشم با آقاجانی که آنطور از هم دور شدیم.
...
تمام قد می ایستم، چند بار دور قبر می چرخم و نگاهم را از آلما می دزدم. می دانم می خواهد فکرم را بخواند، پس من هم فکر نمی کنم. دست پیش می برم و بازویش را می گیرم، چیزی می گویم زیر لب!
"برویم"
و می رویم، تا خانه راهِ زیادی ست.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 شهریور1386ساعت 12:47 PM  به دست فاطمه همتی | 
 

 رویا از شگفتی ِ دستانم
 به لبخندِ لبانم سرایت می کند
 ناگزیر
 ناگریزی از چشمانم می تراود
 شب
      در امتدادِ همیشگی ِ خویش
      در بی انتهایی ِ زمان پیش می رود
  اعتدال ِ فلکی خبر از دلشوره می دهد
                            ماه کامل نمی کند
                    خیره ترین انحنای خودش را
 ساعت
 در دَوَرانی ناقص
 سُر می خورد به عقب
 هزار هزار پاره ی دل را نذر می کنم
                                              برای تو
 و صورتِ  فلکی ِ نویی تشکیل می دهم:
                                   "منطقهّ الرأفت"
 در گشوده می شود...
                  و "تو"
      تنها کلمه ی کاملی هستی
                    که کلام ِ ناقص
                                       بیانت می کند
 و در آغاز
         کلمه بود
 و خدا کلمه بود
              باری
                    گفته بودمت
                    کاش تو بودی خدای من...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 شهریور1386ساعت 1:32 PM  به دست فاطمه همتی | 
 

 چشمهایش نمی دانم عسلی بود یا سبز...
                         ولی قشنگ بود خیلی
 با انبوهی از موهای طلایی ِ طلایی
 دوستش داشتم... دوستم داشت... دوست بودیم...
 دیشب خوابش را دیدم،
                 نُه سالی می شد که ندیده بودمش...
 نَه سال پیش صدایش بم بود
   دیشب صدایش گرفته بود!
                                   خوابش را دیدم...
 خواهر و برادرانش مرده بودند... در خواب ِ من!
 گریه می کرد
 گریه می کردم
                   بعد از نُه سال حالا...
                                           گریه می کردیم

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 شهریور1386ساعت 11:43 AM  به دست فاطمه همتی | 
جسد
كلمه اي بود
كه سر ريز مي شد از كنج لبان
                              بر نگاه
و بر دست ها
                 هاشور مي خورد
خواب يا كابوس؟
مرگ
بر صخره هاي موج كوفته
                        شتك مي زد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 شهریور1386ساعت 4:13 PM  به دست فاطمه همتی | 
 

نوشتم يك!
بهار از دو چشمت فرو غلطيد
سه شكوفه شكفت بر لبانت
                  صدايم كردي...
                        ابديتي لا يتناهي در انگشتانم لغزيد

+ نوشته شده در  شنبه 10 شهریور1386ساعت 2:20 PM  به دست فاطمه همتی | 

خط های انتظار می کشم
                    بر کاغذ
                    عمودی
                             افقی
مباد
صبح که می آید
سیاه کرده باشم
          خانه های سپید را!

 

+ نوشته شده در  شنبه 27 مرداد1386ساعت 4:46 PM  به دست فاطمه همتی | 

آیینه رویا آه از دلت آه...

آنجا، تهِ نگاهش چیزی بود که نگهم می داشت. حرفی شاید، تردیدی شاید، طمأنینه ای...
هر چه بود سفاهتِ رؤیا را انکار می کرد و شاید من دلم می خواست که انکار کند.
سربه زیر مسیر ِ زیادی را آمده بودیم بدون آنکه به بازگشت فکر کنیم، مثل زندگی!
در وهم ِ چشمهایش غرق می شدم، بدون ِ آنکه دست و پا بزنم.
دستهایم بسته بود و ضربه ها پیاپی می آمدند و من حتی نمی توانستم دستهایم را سپر ِ چشمهایم کنم.
ورای ِ اندیشه بود، که عقل بدان مقام نمی رسید و بالش به دمی آتش می گرفت...
چشمهایم هنوز بسته بودند و دستهایم.
دستِ خودم نبود و او نمی دانست، دلم می خواست بداند و نمی گفتم... شاید نشد! شاید نشد که بگویم... شاید روزی، وقتی، دمی دیگر...
روی بودنش حساب کرده بودم! چون نبودنش امکان پذیر نبود... حالا گم شده است میان ِ هست و نیست، بود و نبود...
انگار ابتدای قصه است! یکی بود و همه او بود و انگار نبود...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 مرداد1386ساعت 12:57 PM  به دست فاطمه همتی | 

پلاکِ سوخته خیلی خوبه اگه آدم یادش بمونه:
هر پلاکی یه روزی نشونی ِ یه خونه ای بوده...

پلاکِ تو را قسمتی از نشان ِ خانه ام می کنم
اتوبان
نام ِ سردار ِ بر دار ِ تو
و خیابان
قدیمی ترین رفیقت
کوچه
همنام ِ تو
و پلاکِ گردنت
آخرین تکه از نشانی ام...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت 4:27 PM  به دست فاطمه همتی | 
 

بارها
جسته ام تو را
       نه داغی
       نه شقایقی
                    نه پروازی
                    نه پرنده ای
                                  اشتباه از آدم بود
                                  پی جور هستی ِ ناگزیر ِ تو بودن
                                                                           خطای مدام بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 تیر1386ساعت 1:9 PM  به دست فاطمه همتی | 
 

 می خواهم شبیهِ خودم بشوم
 نمی توانم...
 نمی دانم
            خودی نیست
      که "من" شبیهم بشوم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 تیر1386ساعت 5:48 PM  به دست فاطمه همتی | 

: Nizar Qabbani

نظریه ای نو درباره ی پیدایش جهان

در آغاز ... فاطمه بود
سپس عناصر شکل گرفتند
                 آتش و زمین
                     هوا و آب
و آن گاه نام ها و زبان ها پدید آمدند
                            آسمان و بهار
                         سپیده و شامگاه
پس از چشمان فاطمه
        جهان پی برد به
                             راز رز سیاه
و آن گاه ... پس از قرن ها
               زنان ِ دیگر آفریده شدند.


ترجمه ی احمد پوری  / در بندر آبی چشمانت... / چاپ چهارم / نشر چشمه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 تیر1386ساعت 4:59 PM  به دست فاطمه همتی | 
 

من خدا را فقط
یکی دو بار ِ تمام دیده بودم
هر بار لبخندی می زدُ
محو می شد
لابلای درخت ها
ساختمان ها

این روزها اما
صورت به صورت شده ایم
چه آرام نفس می کشد ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 تیر1386ساعت 1:47 PM  به دست فاطمه همتی | 

هفتم تير 1366 ...

فجيع ترين و وحشتناك ترين تهاجم از اين نوع ...

به «هيروشيماي سوم» معروف شد ...


 به کدامین گناه ...
 

یك هزار و ۳۲۴ نفر از جانبازان شیمیایی در شهرستان سردشت هستند ...

در زمان بمباران شیمیایی بسیاری از آنان كودكان شیرخواره بوده اند ...

 

بدون استثناء، هر سال، مراسم‌ سالگرد بمباران هيروشيما در آن منطقه برگزار شده است، اما سردشت ...

مصدومين شيميايي سردشت باعث صدور اولين حكم قضايي به نفع ايران شدند ...

جانبازان شيميايي همانند يك موزه جنگ تحمیلی ارزش تاریخی و هویتی دارند ...

 

انتظارات مصدومين شيميايي سردشت پس از سپري شدن 20 سال هنوز مرتفع نشده است ...

شهري با بيش از 8 هزار نفر مصدوم شيميايي ...

 

فقط یك كلینیك در این شهر ایجاد شده ...

به علت نداشتن جاذبه برای نیروهای متخصص این نیروها نمی توانند به صورت تمام وقت در آنجا مستقر شوند ...

 

آه سردشت ...

آه که صدام نماند تا داد بستانی ...
+ نوشته شده در  جمعه 8 تیر1386ساعت 1:40 AM  به دست فاطمه همتی | 
 

"قوانین ِ آینه های تخت
                              در نگاهِ تو شکست"
 و من 
 سالها ایستاده ام به تماشایت
 کنار ِ این توقف ممنوع
                              و خداتا جریمه شدم 
                              به مرور ِ این همه سال
                              که نه دور شدم
                                                 و نه 
                                                       نزدیک
 دستان ِ تو بال شد
                       تو پرنده شدی
                       و من هنوز 
                       همان غبار به جا مانده ام
                                                        از پریدنت

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 خرداد1386ساعت 4:53 PM  به دست فاطمه همتی | 
 

 نمی دانم چه شد
 بهای گزافی دادم
 گران ِ گران!
 تا بفهمم، "کلام" بدون ِ صدا و تصویر مخلوق ِ دهشت باری ست!
 شاید نظریه ی مرگِ مؤلف بسیار معتبرتر از پیش در ذهنم جا خوش کرد.
 گاهی زندگی چه کارها که نمی کند!
 کلام بدون ِ دانستن ِ احساس ِ نویسنده اغلب تیغ ِ برنده ای است که هم بُرنده است وهم بَرنده!
 بیابید بازنده و مقتول را!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 5:34 PM  به دست فاطمه همتی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
خواهش می کنم
بگذارید خودم باشم
با یک اخم کهنه
یک ستاره ی ناپیدا
در گرگ و میش صبح
با یک لجبازی عزیز
خودم باشم
بی هیچ نشانه های غریبه گی
با پوزخند موروثی
از اجدادی که نمی شناسم شان
یک خشم قدیمی
بدون لبخندهای دروغزاده و پُرچین
یک آدم ساده
رو
به زلالی هیچ

توجه بفرمایید
لطفا نظرات ارزشمند خود را به نقد "متن نوشته شده" و ابراز عقیده پیرامون آن منحصر فرموده و انصاف بدهید که آرشیو نظرات یک وبلاگ، محل مناسبی برای گفتگوهای شخصی بازدیدکنندگان نیست

پیوندهای روزانه
که اینطور!
اتیکت
آرت آباد
فردای روشن
نیلوفرانه
امام موسی صدر
نهج البلاغه
روزانه
از بساط هر شبه
اسب وحشی
مجله ی رنگ
تادانه
دفتر طنز
حسین پناهی
کارگاه
لوح
آو ینی
در یا شب
کاوه گلستان
من دانای کل هستم
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
آرشیو موضوعی
داستانک
داستان پاره ها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان